تبليغاتX
عزیز




عزیز

درد و دل
نويسندگان
آثار تاريخي يك عاشق
دوستان عاشق
موضوعات
آمار وب
طراح قالب
كدهاي جاوا
سرنوشت يا حکمت
سلام به همه ي دوستان

ممنون که اينقدر شما به من لطف داريد و مياد سر ميزنيد اينقدر نظر نديد خسته شدم

اشکال ندارم ولي باز من ميام از خاطراتم  مينويسم شايد براي کسي مهم نباشه ولي خب......

چند وقتي که ديگه زياد به درس و کارم نمي رسم نميدونم چرا؟

راستي اول از هر چيزي سال نو رو به همه دوستاي گلم تبريک ميگم. امسال از مسافرت خبري نبود حتيروز 13 بدر هم خونه بوديم ولي بد نبود.

راستي کار حسن هم درست شد بالاخره روز 11 فروردين تونستيم رضايت بگيريم البته ديه اش رو پرداخت کرد ولي خدا رو شکر ديگه خيالم راحت شد و براي هميشه آزاد شد.

راستي قبل از عيد اومد خواستگاريم حالا قرار شده جواب بديم خودم راضي شدم ولي خانوادم زياد راضي نيستن ولي خب هر چي قسمت باشه همون ميشه حالا قراره همين پنجشنبه هم باز بيان خونمون

برام دعا کنيد


نويسنده: آناهیتا مورخ: دوشنبه هفدهم فروردین 1388 در ساعت: 17:46
|+|
حکمت
سلام

دوست دارم تموم اتفاقاتی رو که توی این مدت برام افتاده بنویسم خیلی زیاده سعی میکنم امروز تا یه حدودی رو بنویسم .

مدتی بود که اصلا حال و حوصله هیچی رو نداشتم از روزی که حسن تنها گذاشت هزار جور اتفاق برام افتاد بعد از چند ماه جدایی از حسن نامزد کردم ولی چند ماه بیشتر طول نکشید که بهم خورد آخه وقتی که حسن رفت خیلی بهم ریختم و تمام فکر و ذهنم پیشش بود البته هر چند که دیگه هیچ حسی بهش نداشتم ولی برام خیلی سخت بود بیچاره نامزدم نمیدونست من چرا اینطوری میکنم نمیدونست قبلا کسی رو خیلی دوست داشتم یک شب تو یک لحظه هم نامزدیم بهم خورد تقریبا سه ماه پیش که منم دیگه رابطه ام با دوستم مژگان بهم خورده بود (آخه تموم این بدبختی هام از گور اون بلند می شد) مژگان بهم زنگ زد و خیلی سرد گفت حسن به من زنگ زده و شماره تو رو خواسته( آخه وقتی من نامزد کردم شمارمو عوض کردم ) بهش زنگ بزن کار واجبی داره منم هر چند که دیگه واقعا فراموشش کرده بودم و دیگه برام مهم نبود ولی بهش زنگ زدم تا حداقل بتونم حرصم رو سرش خالی کنم وقتی زنگ زدم بهم گفت میخواد منو ببینه هر کاری کرد قبول نکردم بغض توی گلوم شکست و هر چی دلم خواست بهش گفتم بعد از این که گوشی رو قطع کردم احساس کردم سبک شدم. بعد از چند روز نمیدونم چی شد خیلی نگرانش شدم آخه دیگه خبری ازش نبود مطمئن بودم اتفاقی براش افتاده وگرنه دوباره بهم زنگ می زد چند بار با گوشیش تماس گرفتم ولی خاموش بود چند روز گذشت خبری نشد. رفتم از تلفن کارتی شماره خونشون رو گرفتم و گوشی رو دادم به یه پسره و ازش خواستم که بپرسه از خانوادش که حسن کجاست از قضا مامانش گوشی رو برداشت و اون پسره هم خودش رو به جای یکی از دوستاش جا زد و همه اطلاعات دقیق رو پرسید. زندان بود دو سال پیش تو یه روز برفی با هم بیرون بودیم که کمی بحثمون شد که یکدفعه با یه پیرمرده تصادف کرد خلاصه دیگه پیرمرده اصلا پی شو نگرفت دیگه حسن هم فکر کرد تموم شده تا اینکه چند ماه پیش بعد از اینکه به من زنگ زده بعد از دو سه روز پیرمرده شکایت کرده بود که این بیچاره رو یک دفعه بازداشت کرده بودن. وقتی فهمیدم نمیدونم چرا زیاد ناراحت نشدم آخه چند ماه بود از هم جدا بودیم و منم فراموشش کردم خلاصه تموم سعی ام رو کردم اتفاقا آشنا پیدا کردم و از رئیس زندان برام ملاقات حضوری گرفت. وقتی سربازه رفت بیارتش حسن ازش پرسیده بود کیه؟ سربازه هم گفته بود وکیله اصلا فکر نمیکرد من باشم چون نمیدونست که من خبر دارم اصلا هم اگه خبر داشتم نمیذاشتن که برم ملاقاتش اونم حضوری خلاصه بماند وقتی که اومد خشکش زد حدودا یک ربع باهاش حرف زدم ..........

امروز مرخصیش رو درست کردم و رفتم دنبالش همین الان تازه اومدم......


نويسنده: آناهیتا مورخ: پنجشنبه سوم بهمن 1387 در ساعت: 13:3
|+|
برباد رفته
زندگيم برخلاف آرزوهايم گذشت....

سلام

چند وقتي هست كه ديگه دل و دماغ هيچ رو ندارم و اين وب را به امان خدا ولش كرده بودم ولي امروز دوباره تصميم گرفتم بشينم پشت سيستم و دوباره وبم رو سروسامان بدم آخه ديگه تنها دلخوشيم اين وبه ديگه هيچي ندارم هر چي داشتم رو از دست دادم .

امروز توي مسير كه داشتم مي‌رفتم خونه روي يكي از ديوارها اين جمله رو نوشته بودن بارها بارها اين جمله را شنيده بودم ولي هيچ وقت دركش نكردم. ولي امروز ....

زندگيم برخلاف آرزوهايم گذشت....

الان هر چي فكر ميكنم نميدونم چي بنويسم دوست دارم از سرگذشتم ،  ولي نه ديگه دوست ندارم يادشون بيافتم چون ميدونم بازم اشكام جاري ميشه....

فعلا حوصله ندارم ولي سعي ميكنم از اين به بعد بيام و بيشتر بنويسم ، از شما دوستان عزيز هم ميخوام منو تنها نذاريد چون خيلي ...........


نويسنده: آناهیتا مورخ: دوشنبه ششم آبان 1387 در ساعت: 16:24
|+|
نا امیدی

هیچ اشکی برای ما نریخت

هر کی با ما یار بود، از ما گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست

حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفال می زنم

حافظ ديونه فالم را گرفت

یک غزل آمد و حالم را گرفت

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم


نويسنده: آناهیتا مورخ: یکشنبه سوم شهریور 1387 در ساعت: 18:7
|+|
دل تنگی

این روزها دیگه حال و حوصله هیچی رو ندارم آخه دیگه....... نمیدونم این چه حکمتی که ما دو تا باید از هم جدا باشیم . چند روز پیش که خیلی دلم برای حسن تنگ شده بود بهش زنگ زدم زیاد نتونستم حرف بزنم بغض تو گلوم رو گرفته بود قطع کردم بعد از یک ساعت دیگه خودش زنگ زد گفت که میخواد منو ببینه منم قبول کردم واقعیتش خیلی دوست داشتم ببینمش منم که چند روزی بود که باغ بهشت می رفتم. اونجا تا دلم میخواست سیر گریه می کردم و آروم میشدم گفتم بیاد اونجا اولش خیلی ترسید گفت چرا باغ بهشت اتفاقی افتاده که گفتم نه هر وقت دلم می گیره میرم اونجا تنها جایی که اگه بخوام گریه کنم کسی بهم کاری نداره

خلاصه عصری اومد باغ بهشت، اون روز تا دیر وقت با هم اونجا بودیم کلی با هم حرف زدیم تموم خاطرات گذشته رو با هم مرور کردیم بهم گفت خیلی دوستت داشتم ولی نمیخواستم تو به پای من بسوزی نمیدونم اون خودش هم طاقت دوری منو نداره ولی ........

بعضی وقتها اینقدر دلم براش تنگ میشه که دوست دارم برگرده ولی من و اون بهم نمیرسیم اون خودش هم دوست داره برگرده ولی دیگه روی برگشت رو نداره با اینکه خیلی دوستش دارم ولی اون روز  که دیدمش بهش گفتم دیگه من فراموشش کردم دیگه بهش احساسی ندارم اونم دیگه حرفی نزد

کاش میدونست که این حرف دلم نیست.............

خدایا اون چیزی رو که توی دلم بهش نشون بده .......


نويسنده: آناهیتا مورخ: یکشنبه سوم شهریور 1387 در ساعت: 17:57
|+|
بی وفا

کارت پستال درخواستی  www.orchid.blogfa.com


نويسنده: آناهیتا مورخ: دوشنبه چهاردهم مرداد 1387 در ساعت: 9:43
|+|
دوستش ندارم
یه نفر میدونه دوستش داری

                    یه نفر نمیدونه دوستش داری

                             ولی بیچاره اونی که فکر میکنه دوستش داری


نويسنده: آناهیتا مورخ: دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 در ساعت: 20:8
|+|
منتظرم

امروز یه حال و هوای دیگه دارم از همه چیز و همه کس خسته شدم احساس می کنم طاقت این زندگی رو ندارم. هیچ وقت فکر نمیکردم به این راحتی بتونم فکر حسن رو از سرم بیرون کنم البته هنوز بیخیال بیخیال نشدم ولی باز تا یه حدودی.......

چند شب پیش ساعت ۲ بود که خواب بودم خیلی هم خسته بودم که یکعدفه با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم. شماره رو که نگاه کردم دیدم حسن جواب دادم که حسن گفت خوابی گفتم ساعت رو نگاه کردی گفت شرمنده ولی کارت دارم گفتم خب بگو، گفت یه امانتی برات دارم که الان میام میذارم جلوی در خونتون هر وقت تک زدم بیا ببرش خیلی ترسیدم سریع قطع کرد دوباره خودم تماس گرفتم گفتم امانتی چی ؟ چه اتفاقی افتاده؟ گفت هیچی فقط یه امانتی که برای جبران تمام زحمات برات میارم. خلاصه مجبور شدم خواهرم رو بیدار کردم و قضیه رو براش تعریف کردم ازش خواستم هوای منو داشته باشه تا کسی بیدار نشه تا من برم ببینم چیه. خواهرم هم که بدتر از من ترسیده بود گفت نه نمیخواد بری شاید برات نقشه ای کشیده شاید حالش خوب نیست شاید.......خلاصه من هم وقتی خواهرم این طوری گفت بیشتر ترسیدم و جرات نکردم تا اینکه حسن زنگ زد و گفت چرا نمیای پایین ، گفتم حسن نمیتونم بابا اینا بیدار شدن هر چی گذاشتی بیا ببر خیلی اصرار کرد که برم و امانتی رو بردارم منم گفتم نه خلاصه بماند که چقدر ترسیده بودم ....

صبح که شد سریع زنگ زدم بهش خواب بود دادو بیداد سرش که بگو چی بود شب آوردی گفت بابا حالا بیخیال شو خوابم میاد گفت امروز عصری میبینمت برات توضیح میدم .

خلاصه عصری رفتیم بیرون قضیه رو برام تعریف کرد و جیغ من هم.....

آخه میخوام بدونم کدوم دیونه ای که نصف شب دسته گل با کادو بیاره آخه صبح ، روز رو ازش گرفته بودن خلاصه کادو و دسته گلی رو که برام گرفته بود بهم داد و کلی خندید گفت خواستم غافلگیرت کنم .......

وای چقدر اون روز من جیغ زدم و چقدر طفلک از دست من کتک خورد ولی هنوز هم منتظرش هستم..............

 


نويسنده: آناهیتا مورخ: چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 در ساعت: 17:59
|+|
روزگار

امروز خیلی حالم بهتره، هر کی منو میبینه میگه چی شده خیلی شاد و شنگولی خودم هم نمیدونم. آخه تو این چند هفته اینقدر بداخلاق، اخمو، بی حوصله بودم که هر کی منو امروز میبینه تعجب می کنه. چند روزی بود که دیگه برای حسن زنگ نمیزدم. پنچ روز پیش که زنگ زدم کمی باهاش حرف زدم. اخلاقش خیلی فرق کرده بود دیگه براش مهم نبود که منم هستم براش فرق نمی کرد که زنگ بزنم یا نه. نمیدونم چرا یکدفعه زدم زیر گریه اونم اعصابش ریخت بهم و گفت دیگه دوست ندارم پیش من آه و ناله کنی اینا همش اشک تمساحه تموم بدنم لرزید دیگه فهمیدم که تو قلبش اصلا جایی ندارم بهش گفتم از زندگیت دیگه بیرون میرم و بعد قطع کردم و دیگه هم زنگ نزدم سه و چهار روزی از این ماجرا می گذشت دیگه برای منم مهم نبود. البته چرا وقتی یادم میفتاد میزدم زیر گریه ولی تموم دوستام یا دوروبریام آرومم می کردن. دیروز به مژگان( یکی از بهترین دوستام ) زنگ زدم و بهش گفتم یه زنگی به حسن بزنه و حالش رو بپرسه ولی ندونه که من بهش گفتم آخه خیلی نگرانش بودم وقتی اینو گفتم مژگان گفت: حسن یک ساعت پیش بهم زنگ زد و حالت رو پرسید مژگان بهم گفت شما چرا اینطوری می کنید؟ دوباره فرداش حسن به مژگان زنگ زد اتفاقا خودم هم پیش مژگان بودم، به مژگان گفت خیلی حالم گرفته اصلا دل و دماغ هیچی رو ندارم وقتی فهمیدم اینطوری یه زنگ به خودش زدم و چند دقیقه ای بیشتر باهاش حرف نزدم نمیدونم میترسم باز اشتباه کرده باشم، میترسم اصلا به خاطر من به مژگان زنگ نزده ولی من خیلی بهش اطمینان دارم هم به اون هم به مژگان ولی باز میترسم.....................................................

خدایا فقط و فقط ازت یه چیز میخوام. فقط برگرده!

 

 


نويسنده: آناهیتا مورخ: یکشنبه دوم تیر 1387 در ساعت: 11:30
|+|
امتحان

خدایا به خاطر داده هایت و نداده هایت و گرفته هایت شاکریم چرا که

 داده هایت رحمت و نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

امروز این جمله رو یکی از دوستان عزیزم برای اس ام اس کرد، نمیدونم همه اینا حکمت خداست که تو این وضعیت چنین جمله ای بدستم برسه. از اون روز که حسن تغییر کرد و رفتارش باهام عوض شد اتفاقات زیادی برام افتاد نمیدونم می تونم از این امتحانات سربلند بیرون بیام یا نه؟

فکر می کردم هر چه قدر تو این چند روزه که رفتارش باهام تغییر کرده کم تر سمتش برم کمتر به قول خودش نازش رو بکشم بهتر می شه ولی نه بهتر نشد که نشد. موندم چیکار کنم.

وقتی به این جمله فکر می کنم که گرفتایت امتحان است تموم بدن می لرزه نمیدونم

 می تونم سربلند بیرون بیام یا نه؟

 


نويسنده: آناهیتا مورخ: چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 در ساعت: 14:31
|+|

 

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
BLOGFA & داریوش قالبساز &

">