|
امروز یه حال و هوای دیگه دارم از همه چیز و همه کس خسته شدم احساس می کنم طاقت این زندگی رو ندارم. هیچ وقت فکر نمیکردم به این راحتی بتونم فکر حسن رو از سرم بیرون کنم البته هنوز بیخیال بیخیال نشدم ولی باز تا یه حدودی.......
چند شب پیش ساعت ۲ بود که خواب بودم خیلی هم خسته بودم که یکعدفه با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم. شماره رو که نگاه کردم دیدم حسن جواب دادم که حسن گفت خوابی گفتم ساعت رو نگاه کردی گفت شرمنده ولی کارت دارم گفتم خب بگو، گفت یه امانتی برات دارم که الان میام میذارم جلوی در خونتون هر وقت تک زدم بیا ببرش خیلی ترسیدم سریع قطع کرد دوباره خودم تماس گرفتم گفتم امانتی چی ؟ چه اتفاقی افتاده؟ گفت هیچی فقط یه امانتی که برای جبران تمام زحمات برات میارم. خلاصه مجبور شدم خواهرم رو بیدار کردم و قضیه رو براش تعریف کردم ازش خواستم هوای منو داشته باشه تا کسی بیدار نشه تا من برم ببینم چیه. خواهرم هم که بدتر از من ترسیده بود گفت نه نمیخواد بری شاید برات نقشه ای کشیده شاید حالش خوب نیست شاید.......خلاصه من هم وقتی خواهرم این طوری گفت بیشتر ترسیدم و جرات نکردم تا اینکه حسن زنگ زد و گفت چرا نمیای پایین ، گفتم حسن نمیتونم بابا اینا بیدار شدن هر چی گذاشتی بیا ببر خیلی اصرار کرد که برم و امانتی رو بردارم منم گفتم نه خلاصه بماند که چقدر ترسیده بودم ....
صبح که شد سریع زنگ زدم بهش خواب بود دادو بیداد سرش که بگو چی بود شب آوردی گفت بابا حالا بیخیال شو خوابم میاد گفت امروز عصری میبینمت برات توضیح میدم .
خلاصه عصری رفتیم بیرون قضیه رو برام تعریف کرد و جیغ من هم.....
آخه میخوام بدونم کدوم دیونه ای که نصف شب دسته گل با کادو بیاره آخه صبح ، روز رو ازش گرفته بودن خلاصه کادو و دسته گلی رو که برام گرفته بود بهم داد و کلی خندید گفت خواستم غافلگیرت کنم .......
وای چقدر اون روز من جیغ زدم و چقدر طفلک از دست من کتک خورد ولی هنوز هم منتظرش هستم..............
|